نیمه پنهان من
Friday, June 30, 2006
داستان از خودم، قسمت چهارم
اون روز هم خبری از سعید نشد، نه آف گذاشت، نه تلفن زد. دعا میکردم فعلا هم خبری ازش نشه تا حالم خوب خوب بشه. نمیخواستم تو اولین برخوردمون بیحال باشم. عوضش رکسانا تا شب پنج شش بار زنگ زد و حالمو پرسید. بعد از بحث های دیروز دوباره باهام مهربون شده بود. حالا دیگه پیش خودش احساس گناه میکرد که منو توی اون هوای بارونی کشونده از خونه بیرون و باعث شده سرما بخورم. وقتی بهش گفتم دکتر چهارتا آمپول واسم نوشته اول تعجب کرد و بعدش گفت:

- بده آمپولتو یه مرد برات بزنه ها. دوست ندارم چشم یه زن به باسن خوشگلت بیفته!

با این حرفش حالم یه جوری شد. هیجان همراه با عذاب وجدان...
شب موقع خواب همه ش به فردا فکر میکردم، منتظر بودم صبح بشه و دوباره برم پیشش، نمیدونم چرا، ولی دلم میخواست که بفهمه، میخواستم نشونش بدم... با وجود اینکه اصلا دوست نداشتم کسی جز سعید کون شیو کردمو ببینه....از اینکه منشیه بفهمه چی کار کردم میترسیدم، ولی دوست داشم بازم منو ببینه، دوست داشتم بیشتر بفهمه... با این فکرا به خواب رفتم.
صبح همون حدود ده رفتم مطب، پشت میزش نشسته بود، منو که دید شناخت، لبخندی زد و بهم گفت برم تو اتاق آماده شم تا بیاد.
این بار دیگه از همون اول کمربند و دگمه شلوارمو باز کردم و روی تخت نشستم تا اومد. دوست داشتم شلوارمو تا زانوهام بکشم پایین و به پشت دراز بکشم اما تو مطب غیر از من و اون کسا ی دیگری هم بودن، مطب اون روز شلوغ تر از روز قبل بود. از اون گذشته، اینا همه ش فکرایی بود که شبها موقع خواب یا تو فانتزیها به سرم میزد. تو بیداری و واقعیت، جرأت انجام هیچ کدومشونو نداشتم. اومد. به شوخی گفت:

- قبلا پنی سیلین زدی دیگه؟!

و لبخندی زد. نمیدونم، شاید با همه اینجوری رفتار میکرد، ولی من دلم میخواست فکر کنم تمام حرفاش، لبخنداش معنا داره. صورتش خیلی زیبا بود، خیلی... خندیدم. گفت:

- به پشت بخواب عضلات باسنتو هم شل کن. دیروزی که درد نداشت؟

- نه

یعنی هنوز فکر میکرد من از درد آمپوله که میترسم؟ گوشه شلوارمو زد کنار و پنبه آغشته به الکلو مالوند به کونم، سوزنو فرو کرد. کارش که تموم شد سرنگو انداخت تو سطل کنار تخت و سریع رفت از اتاق بیرون، مشخص بود که امروز سرش شلوغه. موقع بیرون اومدن از مطب خال خوشی نداشتم. اصلا اون جوری که میخواستم نشد. چرا هچ کاری نمیکرد؟ چرا هیچ چی نمیگفت؟ موقع خداحافظی لبخندی زد و گفت:

- فرذا، همین موقع

گفتم چشم و رفتم، به امید فردا.
تو خونه جلوی آینه به کونم نگاه میکردم و شرایط متفاوتی رو که ممکن بود با کنار زدن شلوارم برای آمپول زدن، کونمو ببینه بررسی میکردم. هرجور حساب میکردم تا حالا دیگه باید میفهمید که من فقط کونمو تیغ زدم. سعید برام آف گذاشته بود و گفته بود فعلا اوضاع خونه ش مناسب نیست و نمیتونیم همو ببینیم. گفت هروقت شد باهام تماس میگیره. قبلا هم گفته بود که باید منتظر یه شرایط خوب تو خونه، مثلا یه تنهایی هفت هشت ساعته باشیم که با خیال راحت بتونیم کارمونو بکنیم. دعا میکردم تا حالم خوب نشده این شرایط مساعد پیش نیاد!
فردا صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. هیجان داشتم، فکر میکردم امروز قراره اتفاق خاصی بیفته. راستش تو این چند روز انقدر به آمپول و خانم کریمی و شرایطی که پیش اومده بود فکر میکردم که دیگه داشتم از فکر سعید میومدم بیرون، نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت، ولی میدونستم که دوباره و با یه بار چت کردن و حرف دن با سعید واسه ش عین یه سگ دست آموز پارس میکنم.
این بار تصمیم گرفتم یه کم دیرتر برم، طرفای ظهر که سرش خلوت تر باشه، پشت در که رسیدم باز همون فکرا و هیجان ها اومد سراغم. باز ضربان قلبم رفت بالا، آروم در زدم و درو باز کردم، یه نگاهی به داخل انداختم و ... دیدم جاش یه آقا نشسته، عرق سردی رو تنم نشست. مردد بودم که برم تو یا نه، نبود، دلم نمیخواست یه مرد هم کون تیغ زدمو ببینه، منصرف شدم از آمپول زدن. حالم هنوز خوب نبود، ولی دیگه نمی تونستم بذارم یکی دیکه هم بهم پوزخند بزنه. درو بستم و رفتم سمت خونه. همه ش به این فکر میکردم که چرا خانم کریمی اون روز تو مطب نبود. شاید شیفتش تا دم ظهر بوده و از ظهر به بعد اون آقاهه میاد. همه ش به خودم لعنت میفرستادم که چرا مثل بقیه روزا همون ساعت همیشگی نرفتم. تصمیم گرفتم فردا همون ساعت همیشگی برم. تا فردا... نمیتونستم تحمل کنم.
رکسانا تو این چند روز برام سنگ تموم گذاشته بود و راه به راه قربون صدقه ام میرفت. تلفنی البته. حتی اگه خودمم میخواستم نمیذاشت برم پیشش و میگفت تا خوب خوب نشدم حق ندارم بیرون برم. برای اون، زدن هر چهار تا آمپولی که پزشک تجویز کرده بود نشانه خوب شدنم بود و برای من زدن هرکدومشون حالمو بدتر میکرد. تو عمرم هیچوقت برای آمپول زدن انقدر بی تاب نبودم.
فردا صبح همون ساعت همیشکی، ده و نیم رفتم. دعا میکردم خودش باشه، اگه امروزم نبود دیگه قید آمپولو میزدم. با ترس و دستای لرزون درو باز کردم... خودش بود، پشت میز نشسته بود و داشت با سوهان، ناخناشو تمیز میکرد. خیالم راحت شد. منو که دید لبخندی زد و اشاره کرد که بشینم. تو اتاق انتظار جز من یکی دیگه هم بود که منتظر نوبت بود بره پیش دکتر. همین که نشستم در اتاق باز شد و مریض قبلی اومد بیرون و اونی که بغل دست من نشسته بود رفت تو اتاق دکتر. حالا من و اون تنها نشسته بودیم. تا اومدم یه چیزی بگم، تلفن مطب زنگ خورد. گوشیو ورداشت و شروع کرد به صحبت کردن. چه صدای دلنشین و زیبایی داشت. آروم حرف میزد اما از حرفاش متوجه شدم که دکتر اون روز دیگه مریض قبول نمیکنه. اونی که کنار من نشسته بود هم آخرین مریض امروز بود و مطب دیگه تا فردا تعطیل بود. پیش خودم گفتم یعنی... میشه؟!
تلفنش که تموم شد رو به من کرد و با لبخند گفت:

- امروز دیگه آخریه، درسته؟

خجالت میکشیدم بگم نه. چی میگفتم؟ میگفتم اومدم آمپول بزنم دیدم شما نیستین برگشتم؟ چرا که نه، شاید این بهترین فرصت بود، خصوصا امروز که همه چیز دست به دست هم داده بود تا من و اون بیشتر از قبل با هم تنها باشیم. اومدم بگم نه که زنگ اتاق دکتر به صدا دراومد و بلند شد رفت اونجا. بعد از چند دقیقه، دکتر و مریضش و خانم کریمی با هم از اتاق اومدن بیرون. دکتر کیفش دستش بود، مشخص بود که داره میره، بلند شدم و سلام کردم. منو که دید نگاه پرسش آمیزی به منشیش کرد که یعنی این کیه؟ مگه نگفتم مریض قبول نکن... خانم کریمی هم توضیح داد براش که اومدم آمپول بزنم، دکتر با من و خانم کریمی و اون یکی مریضه خداحافظی کرد و رفت، مریضه هم ویزیتشو پرداخت کرد و رفت و من موندم و خانم کریمی. گفت:

- تا من یه تلفن بزنم برو آماده شو، الان میام

- چشم

و رفتم سمت اتاق تزریقات.دگمه شلوارمو که باز میکردم انگار آلتم میخواست بزنه بیرون، خیلی بزرگ شده بود. سعی کردم تا جایی که میتونم جوری بشینم که بزرگیش زیاد معلوم نشه، ولی نمیدونستم چقدر تو این کارم موفقم. خانم کریمی اومد تو گفت:

- خوب... آخریه دیگه؟

تمام جرأتمو جمع کردم و گفتم:

- دیروز اومدم تشریف نداشتین....

- آره، کار داشتم، مرخصی گرفته بودم. باید میرفتم جایی نمیتونستم بیام....، دیگه حالت هم بهتر شده، فکر کنم این یکی رو نزنی هم فرقی نکنه، ولی چون دکتر تجویز کرده بهتره بزنی.

- راستش.... من..... این سومیه.
Thursday, June 29, 2006
داستان از خودم، قسمت سوم
تصور اینکه خانم منشی متوجه بشه من کونمو تیغ زدم، یه حس خاصی بهم میداد، یه احساس هیجان توأم با نگرانی. و اعتراف میکنم که نگرانیم بیشتر از هیجانش بود. اولش خودمو دلداری میدادم که مهم نیست، اون که منو نمیشناسه، هر فکری که دلش خواست در موردم بکنه. ولی نمی شد، نگران بودم، فکر اینکه تا چند دقیقه دیگه خانم منشی، همون خانم کریمی از راز چند روزه اخیرم که میخواستم فقط و فقط سعید ازش باخبر بشه سر در میاورد ضربان قلبمو بالا برده بود. هم می خواستم، هم نمی خواستم. آلتم سفت شده بود، قید آمپول رو هم نمیتونستم بزنم. حالم انقدر بد بود که اگه آمپول نمیزدم حداقل باید یه هفته خونه میخوابیدم. سعیدو چی کارش میکردم؟ ممکن بود همین امروز زنگ بزنه، باید زودتر خوب میشدم. اینجا یا هرجای دیگری هم فرقی نمیکرد، هرکس یه بار کونمو میدید متوجه میشد و اگه قرار بود کسی این قضیه رو بفهمه ترجیح می دادم خانم کریمی باشه. تو همین فکرا بودم که یهو دیدم جلو در مطبم، داروخونه همون بغل بود. هنوزم دودل بودم، یه چیزی درونم میگفت نرو و یه چیز دیگری ترغیبم میکرد برم تو. می دونستم اگه در بزنم و برم تو دیگه کار تمومه. مونده بودم چی کار کنم، همیشه تو این موقع ها به صدای اونی که میگفت برو بیشتر توجه کردم، جلوی در ایستادم، چند ضربه ای به در زدم و داخل شدم. وقتی داشتم آمپولا رو بهش میدادم دستم میلرزید، ضربان قلبم انقدر شدید بود که فکر کردم ممکنه اونم بشنوه. پرسید:

- تا حالا پنی سیلین زدی؟

- بله.... نه.... یعنی آره، پارسال!

هول بودم، اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم. خندید، فکر کرد از آمپول میترسم که اینجوری هول کردم.

- نترس، من یه جوری میزنم که درد نگیره. برو تو اتاق آماده شو تا بیام.

تو اتاق.... باز جای شکرش باقی بود که کسی اون وقت روز تو مطب نبود، صورتم سرخ سرخ شده بود. مطمئن بودم اگه فقط یک کم شلوارمو بزنه کنار میفهمه. من که تمام موهای پامو شیو نکرده بودم، کاملا از دور و ور کونم میشد فهمید که فقط کجارو تیغ زدم. از اون گذشته، مهم نبود بفهمه همه پامو تیغ زدم یا فقط کونمو، مهم این بود که بفهمه تیغ زدم، همین کافی بود تا از خجالت دیگه نتونم سرمو بالا کنم.
روی تخت نشستم، سعی کردم به خودم مسلط باشم و آروم تر بشم، چند تا نفس عمیق کشیدم، ولی نمیشد. بد از چند دقیقه اومد، سوزن تو دستش بود. گفت:

- دگمه شلوارتو باز کن و به پشت دراز بکش!

حتی حرفاش هم برام یه معنی دیگه داشت! کمربند و دگمه شلوارمو باز کردم و به پشت خوابیدم رو تخت، داشت آمپولو آماده میکرد، اصلا به من توجهی نمیکرد، اومد بالا سرم، گوشه شلوارو گرفت و یک کم کشید پایین، پیش خودم فکر کردم الان با خودش چه فکری میکنه، به نظرم یک کم طول کشید تا پنبه آغشته به الکل رو بماله روی کونم، حتما از دیدن کونم یکه خورده بود، زیر چشمی نگاهش کردم، سرش تو کار خودش بود، انگار نه انگار که....، پنبه رو روی کونم مالید و گفت:

- عضلاتتو شل کن که کمتر درد بگیره

انگار مطمئن بود که تمام این اضطرابها و قرمز شدن ها برای ترس از آمپول زدنه. خیالم کمی راحت شد، نفهمیده، از طرفی ته دلم ناراحت بودم، ای کاش می فهمید! کارش تموم شده بود، سوزن رو بیرون کشیده بود.

- یک کم همینجوری بیرون تا خون تو بدنت جریان پیدا کنه، بعدش میتونی بلند شی

و شلوارمو کشید بالا. حرفاش هیچ آهنگ خاصی نداشت، از همون حرفایی بود که روزی شاید صدبار به همه کسایی که برای آمپول زدن اونجا میومدن میگفت، اما من همه ش دلم میخواست فکر کنم داره دستور میده، بی اختیار ، و البته با صدایی که شاید خودم هم به زحمت میشنیدم گفتم چشم، داشت از در اتاق میرفت بیرون، نشنید!
چند ثانیه ای بعد بلند شدم و دگمه های شلوارمو بستم و آماده شدم که برم. آلتم همچنان سفت بود، کمربندمو محکمتر از همیشه بستم تا بلندیش کمتر معلوم بشه. رفتم از اتاق بیرون، پشت میزش نشسته بود، هنوز حس میکردم رو صورتش لبخندی هست وقتی به من نگاه میکنه و باهام حرف میزنه. خدایا چه لبخند شیرینی داشت. سعی میکردم تا جایی که میتونم تو چشاش نگاه نکنم. آروم گفتم:

- چقدر تقدیم کنم؟

- قابلی نداره. سه تا آمپول دیگه هم داری، اوناروهم بیا واست بزنم، بعدش حساب میکنم.

باز هم سرخ شده بودم، از این حرفش چه منظوری داشت. خیلی بی تفاوت حرف میزد ولی من احساس میکردم میخواد باهام بازی کنه، یعنی دلم میخواست اینحوری فکر کنم. آخه کجا دیدی همچین کاری بکنن. یه جوری میگفت که انگار مطمئن بود همین کارو میکنم. سعی میکردم سرخی صورتم و درازی آلتم زیاد معلوم نشه، دوست داشتم زودتر از اونجا برم، بدجوری عرق کرده بودم. گفتم:

- بعدی رو باید کی بزنم؟

- فردا همین موقع ها!

ساعتشو نگاه کرد، ده و نیم صبح بود. خداحافظی کردم و اومدم بیرون. دیگه احساس نمیکردم مریضم، احساس میکردم گیجم، یه ماشین گرفتم و رفتم خونه، رفتم روی تخت و به یاد صبح تو مطب، زدم. برای خودم هزار تا فانتزی از ماجراها اون روزم ساختم، خوابم برد.
Tuesday, June 27, 2006
داستان از خودم، قسمت دوم
رکسانا بود، دوست دخترم. خیلی دوسش داشتم، اما این اواخر با هم بگو مگو کرده بودیم و دو سه روزی بود که نه من بهش زنگ زده بودم و نه اون به من. عرق از سر و روم داشت میریخت، احساس گناه میکردم. من منتظر سعید بودم و حالا تو این موقعیت رکسانا زنگ زده بود. پیش خودم فکر میکردم اگه یه روزی بفهمه که...
گفت بیرونه، تو خیابون، میخواد منو ببینه، همین الان. گفتن اینکه تازه از حموم اومدم هم فایده ای نداشت، باید میرفتم. منتظرم بود، بیست دقیقه دیگه، تو پارکی که همیشه بعد از دعواهامون همدیگرو می دیدیدم و قدم میزدیم و صحبت میکردیم و نهایتا هم آشتی. نمیدونستم باید چیکار کنم. رکسانا رو خیلی دوست داشتم، میدونستم که اونم منو خیلی دوست داره. باید میرفتم. سریع موهامو خشک کردم، لباس پوشیدم و رفتم. بارون شدیدتر شده بود و هوا هم سردتر. من فقط یه بلوز کاموایی تنم بود و یه کاپشن نه چندان کلفت. چتر هم برنداشته بودم. وقتی بهش رسیدم خیس خیس بودم. مثل همیشه با هم قدم زدیم، حرف زدیم، اون گریه کرد و من بیشتر فهمیدم که چقدر دوسش دارم، نمیخواستم از دستش بدم. دستشو گرفتم و کنار هم نشستیم. اول گریه ش تبدیل به سکوت شد و بعد هم کم کم سکوتش تبدیل به خنده. اون خوشحال بود، خوشحال تر از همیشه. از پیشم رفت و من هنوز گیج بودم. نمی تونستم از فکر سعید بیام بیرون، نمی دونستم اگه خودمو تسلیمش کنم میتونم ادامه ش بدم یا نه، هنوز آرزوی داشتن یه میسترس رو داشتم، ولی هیچ وقت نمی تونستم تصورشو بکنم که رکسانا یه روزی میسترسم بشه. حسی که رکسانا در من ایجاد میکرد یه حس طبیعی گرایش به جنس مخالف بود که تو وجود اکثر دخترا و پسرا هست، اون حتی اگه میسترس هم بود، من نمی تونستم برده ش بشم. نمی دونم چرا، ولی نمیشد. از اون گذشته، رکسانا اصلا تو این باغها نبود و منم هیچوقت نمیخواستم واردش کنم... باز فکر سعید و لحظاتی که بعد از این کنارش داشتم به ذهنم اومد. برگشتم خونه، خیس خیس، سرد سرد. همه ش دلم میخواست زودتر برگردم و خودمو تو آینه نگاه کنم، کونمو، حالا که موهاشو پاک کرده بودم.
سرم منگ بود، درد میکرد، سردم بود، باید میخوابیدم، نمیتونستم بیدار بمونم. شب زودتر از همیشه خوابیدم.
صبح که بیدار شدم دنیا دور سرم میچرخید، سر دردم که خوب نشده بود هیچ، پشت سر هم عطسه هم میکردم. تب داشتم، بارون دیشب کار خودشو کرده بود. یه دفعه یاد سعید افتادم، اگه حالا که مریض شدم زنگ میزد چی. حتما فکر میکرد جا زدم و دارم بهانه میارم. نمیخواستم همون اولین بار کاری کنم که اعتمادش ازم از بین بره. تصمیم گرفتم برم دکتر تا زودتر خوب بشم. نای راه رفتن نداشتم، با آژانس به نردیک ترین مطب رفتم. خیلی شلوغ نبود، منشی خانم جوونی بود حدودا سی ساله، با آرایشی معمولی، با ناخنهای کمی بلند و لاک زده، صورت بسیار زیبایی داشت، زیباییش به دلم نشست. یه روپوش پرستاری سفید هم تنش بود. موهاش از زیر روسریش کمی بیرون اومده بود و مشخص بود رنگشون کرده. تو سالن نشستم تا نوبتم بشه، عرق کرده بودم، جایی که دیروز تو حموم تیغ زده بودم میسوخت. مطب خیلی شلوغ نبود، زود نوبتم شد، معاینه دکتر هم خیلی طول نکشید، مشخص بود مرضم چیه. چند جور قرص برام نوشت و چهارتا آمپول. وقتی داشت نسخه رو مینوشت گفت:

- چهار تا پنی سیلین هم برات نوشتم که اولیرو همین الان میری پیش همین خانم کریمی میزنی، یک کم حالتو بهتر میکنه

متوجه شدم که منظورش از خانم کریمی همون خانم منشی زیبایی بود که چند دقیقه پیش باهاش روبرو شده بودم. نسخه رو برداشتم و رفتم داروخونه تا داروها رو بگیرم. تو راه برگشت به مطب بودم که یه دفعه سرم سوت کشید و دلم هری ریخت پایین.... اصلا حواسم نبود، تازه یادم افتاده بود که آمپولو باید به کونم می زدم، همون کونی که دیشب تمام موهاشو زده بودم!
Monday, June 26, 2006
داستان از خودم، قسمت اول
باورم نمی شد. این من بودم که داشتم این کارا رو میکردم و این حرفارو میزدم. سعید بهم کاملا اطمینان داده بود. گفته بود نمیگذاره کسی از رابطمون بویی ببره. گفته بود اگه نتونستم ادامه بدم، هروقت خواستم تمومش کنم. حتی اگر همون اولین بار و با همون اولین تجربه پشیمون شدم. باورم نمیشد که من، که همیشه توی رویاهام دنبال یه میسترس میگشتم، حالا به همین راحتی حاضر شده باشم مستر داشته باشم. البته خیلی هم راحت نبود. اولین بار که با سعید چت کردم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. از تمایلات جنسیم پرسید، گفتم دوست دارم تحقیر بشم، زیر دست و پاهای اربابم باشم، پاهاشو براش بلیسم، سگش بشم... و البته اینم بهش گفتم که دوست دارم اربابم دختر باشه. میگفت مستره. آیدیمو که تو روم دیده بود فهمیده بود تمایلات فتیشی دارم و پی ام داده بود. مدت ها با هم چت کردیم تا راضی شدم بهش وب بدم، تازه اونم فقط از گردن به پایین. اونوقتا خوب می دونستم که هرگز برده ش نمیشم. آخه من نه هم جنس باز بودم، نه دوست داشتم مستر داشته باشم. ولی یادمه همیشه از اینکه تحقیر بشم لذت می بردم و سعید هم راست می گفت، چه تحقیری بالاتر از اینکه یه پسر مثل خودم بهم امر و نهی کنه، کتکم بزنه و بخواد منو بکنه... به این قسمت آخر همیشه فکر می کردم. همیشه دوست داشتم برای یه بار هم که شده تجربه ش کنم. مفعول بودن در رابطه با یه پسر، و حالا فرصتی پیش اومده بود تا تاریک ترین فانتزی ذهنم تحقق پیدا کنه! سعید خیلی باهام حرف می زد. همیشه بهش وب میدادم، جز صورتم جایی از بدنم نبود که ندیده باشه و من از خودم تعجب میکردم که هر کاری می گفت براش پشت وب انجام می دادم. شاید چون مطمئن بودم هیچ وقت برده ش نمی شم! آخه من میسترس میخواستم، ولی سعید هم خوب کارشو بلد بود. انقدر باهام حرف زد و روی مخم کار کرد که دیگه تمام رویاهام شده بود زیر پاهای سعید بودن. دیگه داشتم کم کم خودمو راضی میکردم که واسه یه بارم که شده این رابطه رو هم تجربه کنم. فقط از یه چیز میترسیدم، اینکه نخوام یا نتونم این رابطه رو بیش از یک بار ادامه بدم... تصمیم خیلی سختی بود. شب آخری که با هم چت کردیم، سعید خیالمو از هر جهتی راحت کرد. برای اولین بار اون شب بهم وب داد. گفت که اصلا دیگه براش فرقی نمیکنه که می خوام برده ش باشم یا نه. گفت به عنوان دوستی که مدت هاست داره باهام چت میکنه میخواد بیشتر بشناسمش و با هم آشنا بشیم. وبش که باز شد اولین چیزی که دیدم صورت زیباش بود. برام خیلی جالب بود که با وجود اینکه من هیچ وقت صورتمو بهش نشون نداده بودم این کارو کرد. یه حس خوبی پیدا کردم از این کارش، بهم آرامش داد. خوب بود، خیلی خوب. احساس کردم میتونم بهش اعتماد کنم. سعید خوش قیافه بود، قیافه مردونه ای نداشت، از اون قیافه های زمختی که همیشه میترسیدم مانع ادامه رابطمون بشه.من از قیافه های مردونه و بدن های پر پشم و مو اصلا خوشم نمیاد. اما سعید هیچ کدوم از اینا رو نداشت، کوچک تر از من بود، دو سال، و همین هم باعث میشد بیشتر جلوش احساس حقارت کنم. فکر کردم اون همه فاکتورهایی که من میخواستمو داره. نتونستم دیگه خودمو کنترل کنم، مدت ها بود که داشتم با خودم کلنجار میرفتم و دیگه کم کم خودمو راضی کرده بودم. فقط منتظر یه بهانه بودم و چهره زیبای سعید همه بهانه ای بود که میخواستم. حس کردم میتونم بهش اعتماد کنم. به هیکل متناسب و صورت گرد و موهای بلند و ته ریشش که جذاب ترش میکرد. حتی برای چند لخظه فراموشم شده بود که همجنسباز نیستم، که نبودم، اما دل به دریا زدم و وبمو روشن کردم و براش فرستادم و این بار از صورتم.
اون شب بعد از خداحافظی هزار جور خواب دیدم، انقدر هیجان داشتم که نمی تونستم خودمو کنترل کنم، شماره تلفنمو بهش داده بودم و قرار بود خبرم کنه واسه یه دیدار از نزدیک. نگفته بود کی، فقط گفته بود به زودی و من آرزو می کردم این به زودیش هرچه سریعتر باشه، تا پشیمون نشدم. صبح، دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم، تمام شب به فکر سعید بودم و کارهایی که قرار بود باهام بکنه. با وجود اینکه خیلی باهام مهربون بود ولی میگفت تو کارش آدم سنگدل و خشنیه. چیزی که من اصلا نمی تونستم باور کنم، که این چهره، خشن هم باشه. صبح رفتم حموم. باید خودمو خالی میکردم. دوش آب گرمو باز کردم، لخت بودم، فقط شرت پام بود. روبروی آینه ایستادم و خودمو ورانداز کردم. یه بدن کم مو، نه خیلی چاق، نه خیلی لاغر، و تقزیبا قد بلند. پشت به آینه کردم، دلم میخواست همین الان سعید اینجا بود. دستی به کونم کشیدم، شرتو آروم کشیدم پایین. حس خاصی داشتم، قبلا بارها این کارو پشت وب برای سعید و خیلی دیگه از اونایی که ادعا میکردن مستر یا میسترسند و بعدش می فهمیدی که فقط می خوان وبتو ببینن انجام داده بودم. اما این بار برام فرق می کرد. قلبم بدجوری میزد. یه لحظه فکری به ذهنم خطور کرد. من هیچ وقت تا اون موقع کونمو شیو نکرده بودم، البته بدن کم مویی دارم ولی باز هم مشخص بود که کونم صاف نیست. طفلک سعید که هیچوقت اینو به روم نیاورده بود. احساس گناه میکردم. با خودم گفتم باید یه جوری خوشحالش کنم. تیغ ژیلتمو برداشتم و برای اولین بار....... قلبم انگار داشت از جاش کنده می شد ......موهای کونمو زدم. همه جاشو، فقط کونمو البته. پاها رو اصلا دست نزدم، هیچ دوست نداشتم کسی بفهمه، هیچ کس جز اربابم سعید. حتی دور سوراخشو هم زدم. خیلی سخت بود، آخرش، وقتی تموم شد دیگه توانی برام نمونده بود، خیس عرق بودم، رفتم زیر دوش، خودمو خالی کردم و از حموم اومدم بیرون. از پشت اگه کسی منو میدید مضحک شده بودم، تا بالای رونها و زیر کمرم صاف و تیغ زده، پایینش پرمو که نه، ولی پرمو تر از بالا. دوست داشتم همش تو آینه کونمو نگاه کنم و بهش دست بکشم. بیرون داشت بارون شدیدی می بارید، به نظر میرسید هوا خیلی سرد باشه، هنوز لباسامو کامل نپوشیده بودم که تلفنم زنگ زد، دلم هری ریخت پایین، مطمئن بودم که سعیده، شمارشو نگاه کردم، از تلفن عمومی بود. خیلی هیجان داشتم، قلبم داشت از دهنم می زد بیرون، نفسم در نمیومد، چه برسه به صدام. گوشی رو ورداشتم و با هر زحمتی بود گفتم الو.... ولی از اونطرف صدایی نمیومد. دوباره و این بیار با جرأت بیشتری گفتم: « الو.....» یک کمی سکوت و بعد صدای دختری که گفت « الو؟ سلام......»
Sunday, June 25, 2006
سلام
خدمت دوستان عزیزی که تشریف آوردند و از این وبلاگ بازدید کردند، می کنند و یا احتمالا در آینده خواهند کرد، عرض می کنم که این وبلاگ قراره واقعا یک وبلاگ باشه، یعنی اینکه به روز کردنش بستگی به مود خودم داره و این که توش چه چیزی می نویسم هم به خودم مربوطه.
نظر دادن دوستانی که اینجا تشریف میارند برام اونقدر حیاتی نیست که به خاطرش – یعنی در واقع به خاطر نظر ندادنشون – در اینجا رو تخته کنم، ولی بدون شک اکه نظر بدین خوشحال میشم!
اینجا واقعا متعلق به خودمه و خوشبختانه از سرورهای داخلی هم استفاده نمی کنم که وبلاگمو به خاطر رعایت نکردن مفاد توافق نامه شون تعطیل کنند، هرچند هیچ ایرادی به اونهایی که این کارو می کنند هم نمیتونم بگیریم که معتقدم این کوچک ترین حقشون برای باقی موندن توی بازار وب و نسوختن به پا ی ما هاست که زورمون میاد با وجود اینکه می دونیم مفاد توافق نامه ی ساختن وبلاگ تو سایت های ایرانی ما رو منع میکنه از پرداختن به موضوعات جنسی با گرایش داستان و خاطره و گاهی هم چرت و پرت نویسی، مخمونو به کار بندازیم و چند کلمه انگلیسی یاد بگیریم و از سرور هایی مثل بلاگر استفاده کنیم که میدونیم مشکلی با پرداختن به این موضوعات ندارند. فقط میمونه فیلتر شدن که اونم خدا بزرگه!
بگذریم، فکر ساختن این وبلاگ از زمانی به سرم زد که احساس کردم دوست دارم بعضی از تجربیات خودمو بنویسم واسه دیگران تا اونها هم بخونن و لذت ببرن، هرچند این تجربه ها بعضی هاش اونقدر ها هم واسه من لذت بخش نبوده!
من تمام این مدتی که به بعضی از این وبلاگ های فتیش سر می زدم، از هیچ چیزی بیشتر از خوندن داستانهایی که مربوط به این مقوله میشه لذت نبردم. مطالب تخصصی به جای خودش، مطالب علمی هم همین طور. اما برای من همیشه داستان جذاب تر از همه بوده و به همین دلیل هم قصد دارم اینجارو به همین کار اختصاص بدم. البته این که میگم داستان منظورم واقعا داستانه، نه شر و ورایی که بعضی از این وبلاگها مینویسند. به زودی وبلاگ هایی که سرشون تو داستان نویسی به تنشون می ارزه رو بهتون معرفی میکنم، هرجند فکر نکنم متأسفانه از یکی دو تا بیشتر باشند!
مدت هاست که هروقت یه داستان قشنگ و خوب میخونم که به نظرم خوندنش واسه بقیه ی بچه هایی که اونا هم چنین گرایشاتی دارن خالی از لطف نیست، یه جایی نگهش می دارم تا سر فرصت ترجمش کنم.. و فکر کنم حالا با راه انداختن این وبلاگ دیگه وقتش رسیده که دست به کار شم. فقط قول نمیدم، چون نمی دونم چقدر می تونم واسه این کار وقت بذارم.
تصمیم گرفته بودم وقتی داستانارو ترجمه می کنم، با تغییراتی ایرانیشون هم بکنم، ولی دیدم با این کار ممکنه به خود داستان بیشتر لطمه بخوره، به خصوص که جنس روابط اونا با ما خیلی فرق میکنه و اصلا شاید این داستان ها و این روابط با اسامی ایرانی مضحک به نظر برسه. ولی به هر حال باز هم تصمیم گیری رو می ذارم به عهده خودتون، اگه دوست دارین همه چی ایرانی باشه بگین.
این وسط یکی دو تا داستان هم از خودم هست که هنوز ننوشتم و شاید هم از زور تنبلی حالا حالا ها ننویسم. اینا اکثرا تجربیات واقعی خودمه ( نه همه شون )، البته با کمی تغییرات، به ضرورت داستان نویسی. منتظر پست های بعدی باشید، به امید دیدار!