نیمه پنهان من
Monday, August 07, 2006
1 - نور
همه چیز از یه روز بعد از ظهر و تنهایی تو خونه شروع شد. طبق معمول همیشه که تا تنها میشدم میرفتم سر وقت اینترنت و تو چت دنبال میسترس میگشتم این بار هم سریع وصل شدم و تو روم ها چرخ میزدم تا یکیو پیدا کنم. اون وقتا یاهو هنوز چت روم هاشو نبسته بود و من معمولا میرفتم روم لزبین ها، چون اونجا حداقل آی دی ها دخترونه بود و آدم از نظر روانی فکر میکرد که داره با یه دختر چت میکنه، حالا بماند که همونا هم نود درصدشون پسر بودن که عین روانیا با آی دی دخترا میومدن تو روم و پسرا و دخترا رو سر کار میذاشتن. البته من دیگه برام تجربه شده بود، طرف حتی اگه قسم هم میخورد که دختره، تا بهم وب یا حداقل وویس نمی داد وبمو براش باز نمیکردم. واسه همین هم بود که معمولا کسیو پیدا نمیکردم و دست از پا درازتر میومدم بیرون. چند باری هم که دخترا حاضر شده بودن وویس بدن و بعدش بهشون وب داده بودم اصلا بیچاره ها نمیدونستم اسلیو و میسترس چیه. فقط دوست داشتن یه چیزیو پشت وب ببینن و خلاص! این بود که وقتی اون روز یه آی دی دخترونه دیدم که تو روم دنبال اسلیو میگرده معطل نکردم و درجا بهش پی ام دادم. سریع جوابمو داد. خودشو اینجوری معرفی کرد:

- 26, f, teh



ازم هیچ چی نپرسید، فقط گفت:

- وب داری؟
- بله، شما چی؟
- وویس
- میتونم صداتونو بشنوم؟
- Ok ، وبتو روشن کن

هنوز شک داشتم، منتظر بودم که اول اون وویس بده، همین کار رو هم کرد. باورم نمی شد. اولین کسی بود که میدیدم داره دنبال برده میگرده.. صداشو که شنیدم بی معطلی وبمو فعال کردم. صدای قشنگ و محکمی داشت، حتی وقتی داشت عادی هم صحبتی میکرد انگار داشت دستور میداد. وبو معمولا تنظیم میکردم رو شکمم، نمی خواستم طرف همون اول صورتمو ببینه. خوب به هرحال دنیا خیلی کوچیکه دیگه!

- صورتتو ببینم

حتی یه لحظه هم شک نکردم، صداش جادوم کرده بود. وبو رو صورتم تنظیم کردم، واسه چند لحظه ساکت شد، انگار که داره پیش خودش منو سبک سنگین میکنه. بعد از مدتی گفت:

- خوبه، لخت شو

از همون اول منتظر همین حرفش بودم، تو حالت عادی هیچ حوصله این کارو نداشتم، ولی لحن صداش طوری بود که نمی شد سرپیچی کرد. مطمئن بودم اگه کوچک ترین نافرمانی ای بکنم خیلی راحت میگه bye و اونوقت باید کلی التماسش کنم تا دوباره جوابمو بده، تازه اگه جواب بده! تی شرت و شلوارکمو در آوردم و فقط شرتم مونده بود..

- پا شو

بلند شدم،

- خوبه، حالا بچرخ
- شرتتو آروم در بیار
- خوبه.. پشتتو ببینم

برگشتم، چرخیدم، هرکاری که میگفت انجام میدادم... تمام بدنمو وارسی کرد

- انقدر به خودت ور نرو، دستاتو بذار دو طرفت صاف وایسا

یک کم خشن شده بود، وقتی صداش خشن میشد منو میترسوند..

- چیزی داری بکنی تو کونت؟

همیشه همینو میخواستن، چه پسرا، چه دخترا.. نمی دونم چرا. چیزی نداشتم

- برو یه چیزی پیدا کن، وگرنه bye

از همینش می ترسیدم. نمیخواستم از دستش بدم. جتی اگه همین یه بار هم قرار بود با هم چت کنیم و دیگه خبری ازش نشه، دوست داشتم بیشتر صداشو بشنوم. رفتم از تو آشپزخونه یه دونه خیار برداشتم. بعضی وقتا از این کارا میکردم. باز رفتم جلو وب، نشونش دادم..

- خوبه، بکن تو
- خوب نمیبینم، سراختو نشون بده

پشت وب خم شدم

- خوبه، حالا آروم بکنش تو

چربش کرده بودم، بلد بودم چه جوری این کارو بکنم، چند دقیقه ای همین طور گذشت، خیارو عقب و جلو میکردم...

- بسته، بشین. وبو دوباره تنظیم کن رو صورتت
- چند سالته؟

هرچی پرسید گفتم، بدون دروغ، میترسیدم بفهمه دروغه، یه حسی بهم میگفت اگه بهش دروغ بگم بالاخره میفهمه

- دوست داری اسلیو باشی؟
- بله
- تا حالا میسترس داشتی؟
- نه، نتونستم پیدا کنم
- اگه اسلیو خوبی باشی من میتونم تو رو با میسترس های زیادی آشنا کنم

از این بلوف ها قبلا زیاد شنیده بودم، اما این یکی احساس میکردم راست میگه.

- مستر چی؟ دلت نمیخواد مستر داشته باشی؟
- میسترس بیشتر دوست دارم، مستر و نمیدونم
- Ok، من دیگه باید برم، بعدا با هم بیشتر صحبت میکنیم

دلم نمی خواست به این زودی بره

- میسترس، می دونم خیلی پر روییه، ولی میتونم خواهش کنم شماره تلفونتونو بدین؟
- اشکال نداره، 0912….. تو هم بده، همین الان

باورم نمیشد بهم شماره داده، باید به اعتمادش جواب میدادم. شماره مو تایپ کردم

- نیم ساعت دیگه زنگ بزن، bye

خدای من، هنوز گیج بودم. داشتم وارد یه راهی میشدم که ممکن بود برگشتن ازش خیلی سخت باشه. مسنجرو بستم و دیسکانکت شدم. به این فکر می کردم که زنگ بزنم یا نه، نیم ساعت وقت داشتم... نمی خواستم خودمو خالی کنم، تصمیم گرفته بودم که زنگ بزنم، اگه خودمو خالی میکردم پشیمون میشدم از این کار و دیگه بهش زنگ نمیزدم. تصمیم گرفتم این حسو بیشتر در خودم تقویت کنم، از جلو کامپیوتر بلد شدم و رفتم سر وقت خیار!

ادامه دارد..
Thursday, July 20, 2006
یاهو مسنجر
برده: سلام میسترس
- من برده ناچیز شما هستم

میسترس: چیه؟
- چی میخوای سگ کثافت؟

برده: میخوام زیر پاهاتون باشم...

میسترس: چی کار داری؟

برده: هرکاری که شما امر بفرمایین میسترس

میسترس: یادم نمیاد چه آشغالی هستی
- فهمیدی؟

برده: هر آشغالی که شما بپسندین
- البته اگه افتخار آشغال بودنو داشته باشم!
- تو لیستتون اضافه م کرده بودین

میسترس: ok
- 5 دقیقه صبر کن

برده: چشم

***
برده: در خدمت گذاری حاضرم میسترس

میسترس: wait

برده: چشم
- میسترس فقط یه سؤال
- میتونم امیدوار باشم که....

میسترس: web بزن
- نه، نمیتونی
- فهمیدی؟

برده: بله، چشم
- هرچی شما دستور بفرمایین
- ولی من که هنوز چیزی نگفته بودم...

میسترس: خفه شو

برده: چشم

میسترس: نمیخوام هیچ چی بگی
- web بزن

برده: چشم
- زدم
- اومد؟
- الو؟!

میسترس: خفه شو
- invisible کن

برده: چشم

میسترس: احمق
- میگم invisible شو

برده: چشم
- خوبه؟

میسترس: نه، گم شو
- حوصله تو ندارم

برده: (با گریه) شما که هر کاری گفتین من کردم
- plzzzzzzzzzzzzzzzzzz

میسترس: وب بزن ببینم

برده: زدم
- اومد؟

میسترس: صبر کن...
- آره
- قیافتو نشون بده، نه اون لباس مسخره تو

برده: چشم
- خوب بود؟

میسترس: آره

برده: الو؟

میسترس: گفتم اون لباس احمقانه رو در بیار

برده: چشم

میسترس: کیر داری؟ (خنده)

برده: (با خجالت) چیز قابل داری نیست

میسترس: میدونم سگ کونی
- نشون بده

برده: چشم

میسترس: شرتتو در بیار
- (عصبانی) چقدر کثیفی؟

برده: (با شرم) به خدا تازه حموم رفتم

میسترس: مامان جنده ت یادت نداده موهاتو بزنی؟

برده: ببخشید
- وقت نکردم

میسترس: فعلا خفه شو
- وبو رو کیرت زوم کن

برده: خوبه؟

میسترس: ok
- چند سالته؟

برده: 22

میسترس: در مورد خودت اطلاعات بده

برده: چی بگم میسترس؟

میسترس: همه چی

برده: میشه شما بپرسین من بگم؟

میسترس: نه

برده: چشم
- 22 سالمه
- تهران زندگی میکنم
- بیکارم الان
- دیگه .....
- دیگه چی باید بگم؟

میسترس: قبلا چکاره بودی؟

برده: قبلا هم بیکار بودم

میسترس: بابات بهت پول میده؟

برده: بله

میسترس: بابات چیکارست؟

برده: تو کار صادراته

میسترس: خواهر و برادر داری؟

برده: نه

میسترس: ok
- تا حالا BF یا GF داشتی؟

برده: GF بله
- ولی BF .....
- منظورتون.....؟
- خوب با پسرا دوست بودم..
- ولی BF نه

میسترس: یعنی تا حالا باهاشون خوابیدی؟

برده: ok، GF
- آخه خوب من پسرم دیگه

میسترس: نه، تو سگی. پسر نیستی
- فهمیدی؟

برده: بله، شما درست میگین، من سگم
- بله میسترس، فهمیدم

میسترس: با GF خوابیدی؟

برده: بله

میسترس: هنوزم؟

برده: نه، الان مدتیه ندارم...
- ولی گیرم بیاد.....

میسترس: از کجا فهمیدی دوست داری برده بشی؟

برده: نمیدونم، بیشتر از وقتی که تو اینترنت این وبسایت هارو دیدم
- قبل از اون همیشه، از بچگی از اینکه توسط زنها تحقیر بشم لذت میبردم

میسترس: از کون دادن چی؟

برده: ....
- نمیدونم
- از تحقیر شدن جلوی زنها لذت میبردم بیشتر
- کون دادن بیشتر باعث تحقیر شدنم جلوی مردا میشه

میسترس: دقیقا

برده: اولی رو بیشتر دوست دارم

میسترس: هیچ احمقی سگ کثیفی مث تو رو نمیکنه

برده: (با خجالت) ممنون از لطفتون

میسترس: تو بیشتر مث کونیها هستی
- یه سگ کونی که دنبال کیر واق واق میکنه

برده: هرچی شما امر بفرمایین میسترس

میسترس: کونتو ببینم

برده: چشم

میسترس: نور کمه
- سوراختو نشون بده

برده: باور کنین نور اتاقو از این بیشتر نمیتونم بکنم میسترس

میسترس: ok
- بشین
- زود

برده: چشم

میسترس: جلق زیاد میزنی؟

برده: تقریبا

میسترس: به چی فکر میکنی وقتی جلق میزنی؟

برده: به اینکه زیر پاهای شما هستم میسترس

میسترس: به سمت نور بشین
- غیر از این به چی؟

برده: به خدا اینجا نورش کمه، هر جا بشینم همین طوره
- به بردگی برای خانم ها

میسترس: خوب؟
- توضیح بده
- چه جوری؟

برده: خوب دوست دارم سگشون بشم
- به گردنم قلاده ببندن
- منو دنبال خودشون بکشونن
- انگشتای پاشونو ببوسم
- کف پاشونو براشون لیس بزنم
- از ته مونده غذاشون بهم بدن بخورم
- اونم فقط با دهان، یعنی نذارن از دستهام استفاده بکنم
- ببندنم با قلاده به پایه میز

میسترس: از کلفت بودن خوشت میاد؟

برده: بله
- کاراشونو براشون انجام بدم
- خونشونو تمیز کنم
- ظرفاشونو بشورم

میسترس: ok
- از اینکه آب منی دوست پسر میسترستو پاک کنی از رو بدنم چی؟

برده: هرچی شما امر کنین میسترس
- من که نمیتونم رو حرف شما حرف بزنم
- میتونم؟!

میسترس: من تو دهنت میشاشم
- میفهمی؟

برده: .....

میسترس: باید با زبونت کفشمو واکس بزنی

برده: چشم، واکس میزنم

میسترس: وقتی چیزی میخوام، مثلا از حموم میام، شرتمو با دهنت مث سگ بیاری بهم بدی

برده: بله میسترس
- میارم، چشم

میسترس: حالا جلق بزن

برده: چشم میسترس

میسترس: و آبتو بریز کف دستت

برده: چشم

***

برده: اومد

میسترس: بیار جلو
- نمی بینم...
- ممممممممم م م م م ....
- چرا کمه آبت؟
- همینجا نگهش دار

برده: چشم
- یک کم ریخت از دستم میسترس

میسترس: تازگیها جلق زدی؟

برده: بله

میسترس: کی؟

برده: امروز بعد ازظهر
- میتونم دستمو پاک کنم؟

میسترس: پس خیلی شهوتی هستی، آره؟
- ماده سگ شهوتی

برده: اگه شما امر نمیکردین جلق نمیزدم

میسترس: میتونی الان دوباره جلق بزنی؟

برده: (با شرم) اگه شما امر کنین....

میسترس: صبر کن

برده: چشم
- میتونم دستمو پاک کنم؟

میسترس: نه
- تو الان آب منی خودتو خوب بو کن، ببین حشری میشی؟

برده: چشم، بو کردم میسترس
- از بوش بدم میاد

میسترس: (عصبانی) بیا جلو بو بکش سگ کثیف
- میخوام ببینمت وقتی داری بوش میکنی

برده: چشم

میسترس: تو کونی هستی
- باید خوشت بیاد
- فهمیدی؟!

برده: بله میسترس
- خوشم میاد

میسترس: بلیس آب منی رو از دستت

برده: (با گریه) چشم

میسترس: ماده سگ
- زود باش
- بمال به صورتت
- بمال رو سینه ت...
- خوبه

برده: می تونم دستمو پاک کنم؟

میسترس: نه
- فکر کن دوست پسر من کیرشو کرده تو کونت

برده: چشم

میسترس: با همون دستت جلق بزن

برده: (با گریه) چشم
- خیلی لیزه

میسترس: مگه بده؟

برده: نه میسترس، هر چی که شما بگین خوبه
- جلق بزنم؟
- این سومین بارمه امروز

میسترس: آره بزن

برده: چشم... دیگه فکر نکنم آبی داشته باشم

میسترس: تو باید شش بار کون بدی
- باید یاد بگیری

برده: ولی من کونی نیستم میسترس

میسترس: خفه شو
- بهت که گفتم
- تو یک سگ کونی هستی

برده: چشم میسترس
- هر چه شما بگین
- ولی آخه باید به کی کون بدم؟
- شما که خانم هستین

میسترس: اونش دیگه به تو مربوط نیست
- میدم شش نفر تو رو بکنن
- تو دستت هم نمیذارم به من برسه
- فقط باید کونمو بلیسی

برده: من غلط بکنم که بخوام دستم به شما برسه میسترس
- من فقط آرزوم اینه که سگ درگاهتون باشم
- انگشتهای پاتونو ببوسم
- کف پاتونو بلسیم

میسترس: میخوام ببندمت به در
- انقدر شلاقت بزنم که بیهوش بشی

برده: از کتک خوردن میترسم میسترس

میسترس: این کارو قبلا با یکی دیگه کردم

برده: شلاق نه میسترس
- خواهش میکنم

میسترس: خفه شو

برده: چشم

مسترس: مث آشغال لهت میکنم
- به خایه هات سوزن میزنم

برده: میسترس.......
- تو رو خدا...

میسترس: پاشنه کفشمو تو کونت فرو میکنم

برده: آی ی ی ی ی ی....

میسترس: سرت رو میذارم لای سینه هام
- انقدر فشار میدم تا خفه شی

برده: چه خفه شدنی لذت بخش تر از خفه شدن لای سینه های شما میسترس

میسترس: میخوابونمت رو زمین
- میشینم رو سرت
- کیرتو با کش میبندم
- سرتو میذارم لای کونم
- کیرت که راست شد، سوزن میزنم به سرش
- وبو تنظیم کن، چیزی نمیبینم

برده: دارین منو میترسونین میسترس
- رو چی تنظیم کنم؟

میسترس: گه نخور
- رو کیر مسخره ت

برده: چشم
- من دوست دارم سگتون باشم
- تحمل درد ندارم
- میمیرم

میسترس: خوب دیگه
- گم شو تو لونه ت
- دیگه حوصله تو ندارم

برده: میسترس
- کی میتونم افتخار برده واقعی شما بودن رو پیدا کنم؟
- من الان یک ساله که دنبالتون دارم له له میزنم

میسترس: فردا این کثافتارو ازرو بدنت بزن، فهمیدی؟
- حالا دیگه گم شو از جلوم

برده: چشم میسترس
- همه شو؟

میسترس: آره
- میخوام بدم بکننت

برده: کی دوباره بیام خدمتتون؟

میسترس: فردا شب، همین موقع ها

برده: چشم
- فقط اگه نتونستم بیام چی؟
- شاید نتونم

میسترس: آف بذار بهم اطلاع بده
- نورت رو هم درست کن
- دیگه هم جلق نزن
- وسایل شکنجه هم بیار
- یه چیزی هم بیار که بکنی تو کونت

برده: چی بیارم؟ خیار خوبه؟

میسترس: خوبه
- فقط بلند باشه که جای دست داشته باشه

برده: چشم
- ولی میسترس به خدا من کونی نیستم (گریه)

میسترس: (عصبانی) سگ احمق
- اگه یه بار دیگه این جمله رو بگی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی
- تو ماده سگ کونی من هستی، فهمیدی؟

برده: بله میسترس
- من ماده سگ کونی شما هستم

میسترس: حالا دیگه گم شو
- مزاحمی

برده: چشم
- فقط یه بار دیگه دستور بدین که باید چی کار کنم

میسترس: تا اونجایی که میتونی موهای بدنتو بزن
- اون چیزایی هم که گفتم با خودت بیار

برده: چشم میسترس
- من خیلی دوست دارم سگ درگاهتون باشم

میسترس: هستی
- دیگه هم پی ام نده
- (عصبانی) گم شو، فهمیدی؟

برده: چشم
- گم میشم
- فردا اگه نتونستم بیام آف میذارم
- پاتونو میبوسم

mistress has stopped viewing slave’s webcam

برده: اگه اجازه بدین
- bye

میسترس: گم شو
- bye

پایان
13/4/1385
Sunday, July 16, 2006
شعري از آلن گينزبرگ
تورو خدا، ارباب
از وبلاگ ادبیات کثیف

تورو خدا ارباب، می‌شه به گونه‌تون دست بزنم
تورو خدا ارباب، می‌شه جلو پاتون زانو بزنم
تورو خدا ارباب، می‌شه بند شلوار آبی‌تونو شل کنم
تورو خدا ارباب، می‌شه به شکم‌تون با اون نرمه‌موهای بور نیگا کنم
تورو خدا ارباب، می‌شه رون‌هاتون جلو چشمم لخت باشه
تورو خدا ارباب، می‌شه لباسامو زیر صندلی‌تون دربیارم
تورو خدا ارباب، می‌شه قوزک‌ها و رون‌تونو ببوسم
تورو خدا ارباب، می‌شه لبامو به رون‌های سفت و بی‌موتون بمالم
تورو خدا ارباب، می‌شه گوش‌مو به شکم‌تون بچسبونم
تورو خدا ارباب، می‌شه دستامو دور کون سفیدتون حلقه کنم
تورو خدا ارباب، می‌شه کشاله‌ی رونِ پوشیده از خزِ نرم و بورتونو بلیسم
تورو خدا ارباب، می‌شه زبون‌مو بزنم به سوراخ‌کونِ سرخ‌تون
تورو خدا ارباب، می‌شه صورت‌مو بمالم به تخماتون،
تورو خدا ارباب، دستور بده تا رو زمین زانو بزنم،
تورو خدا ارباب، بگو معامله‌ی کلفت‌تو لیس بزنم
تورو خدا ارباب، دست‌های زبرتو بذار رو جمجمه‌ی تاسم
تورو خدا ارباب، دهنمو فشار بده به اونجای کیرت که ضربان داره
تورو خدا ارباب، صورت‌مو فشار بده به شکمت، آروم منو با پنجه‌های قویت فشار بده
تا اون سفتی خفه‌كننده ‌رو تهِ حلقم حس کنم
تا اون کیرِ داغ و ظریف‌تو بچشم و ببلعم
تورو خدا ارباب، شونه‌هامو عقب بده و تو چشام زل بزن و وادارم کن رو میز خم شم
تورو خدا ارباب، رون‌هامو چنگ بزن و کون‌مو تا کمرت بیار بالا
تورو خدا ارباب، یه دست زبرت رو گردنم، کفِ دست دیگه‌ات رو پشتم
تورو خدا ارباب، فشارم بده، پاهامو بذار رو صندلی تا نفس‌تو و خنکیِ تف‌تو و زبری شست‌تو رو سوراخم حس کنم
تورو خدا ارباب، وادارم کن بگم تورو خدا ارباب بُکُنم
تورو خدا ارباب، تخم‌هامو و کون‌مو با اون وازلین‌های شیرین چرب کن
تورو خدا ارباب، اون کِرِم‌های سفیدو بزن به معامله‌ات
تورو خدا ارباب، سرِ کیرتو بمال به سوراخ چروکیده‌ام
تورو خدا ارباب، آروم فشارش بده تو، در حالی که بازوهاتو دور سینه‌ام حلقه کردی،
دستاتو می‌لغزونی رو شکمم، و کیرمو با انگشتات لمس می‌کنی
تورو خدا ارباب، کم‌کم فشارش بده تو من، کم‌کم، کم‌کم
تورو خدا ارباب، معامله‌تو تا تّه بکن تو کونم
و تورو خدا ارباب، کاری کن کون‌مو اون قدر بجنبونم که تنه‌ی کیرتو تا تّه ببلعه
تا لمبرهام بچسبه به رون‌هات و کمرم خم بمونه،
تا فقط منِ تنها حس کنم که تیزیت تو من ضربان داره
تورو خدا ارباب، بکشش بیرون و آروم بغلتونش رو پشتم
تورو خدا ارباب، دوباره با فشار بدش تو، و سرشو بکش بیرون
تورو خدا، تورو خدا ارباب، بازم منو بگا با همه‌ی وجودت، تورو خدا منو بگا
تورو خدا ارباب، اون قدر هلش بده تو تا نرمیِ توم خراشیده بشه
تورو خدا ارباب، با کونم حال کن، پایین‌تنه‌مو زنده کن، و تا ابد منو مثل یه دختر بُکُن،
با لطافت به تنم چنگ بزن تورو خدا ارباب من به تو پناه آوردم،
و صلیب داغ و شیرین‌تو برسون به شکمم
تنهایی تو دنور یا بروکلین همه‌رو انگولک کردی یا یه باکره‌رو تو پارکینگ‌های پاریس گاییدی
تورو خدا ارباب، منو سوار داستانت کن، اون قطرات عشق و عرق‌رو
بگا این تنِ لطیفو، سریع‌تر منو بگا
تورو خدا ارباب، کاری کن رو میز به ناله بیفتم
بذار ناله کنم آه تورو خدا ارباب همین طوری منو بُکُن
همین طور فرو کن و بکش بیرون و فرو کن
تا این که سوراخم شل بشه مثل سگ رو میز از خوشیِ محبت دیدن به لّه‌لّه بیفتم
توروخدا ارباب، بهم بگو سگ، حیوون کونی، کونِ خیس،
و تندتر منو بگا، در حالی که با کفِ دستات رو جمجمه‌ام چشمامو می‌پوشونی
و وحشیانه اون سفتی‌رو فرو کن تو این نرمی
و اون تو پنج ثانیه نگهش دار تا داغیِ آب‌تو حس کنم
بارها حس کنم، هِی اون تو بکوبونش و من هِی اسم‌تو داد بزنم دوستت دارم
تورو خدا ارباب.
مه 1968

از وبلاگ ادبیات کثیف
Saturday, July 08, 2006
داستان از خودم، قسمت آخر
با وجود تموم اون بلاهایی که سرم اومده بود دلم نمیخواست تموم بشه. میخواستم باز هم ادامه داشته باشه، اما انگار دیگه کاری نمونده بود که باهام انجام بده. چند دقیقه ای همونجور دراز کشیدم و بعد آروم لباسمو پوشیدم و از جا بلند شدم و رفتم بیرون. هنوز هم کمی درد داشتم و حالا که ایستاده بودم احساس میکردم کونم بیشتر درد میکنه. روی میز کنار تخت، آمپولی رو که قرار بود بزنه بهم دیدم. همچنان استفاده نشده اونجا مونده بود. برش داشتم و رفتم از اتاق بیرون. خانم کریمی پشت میز نشسته بود و داشت چیزی مینوشت. آمپولو که تو دستم دید خندید و گفت:

- انقدر مشغول کارای دیگه شدیم که اصل کار یادمون رفت!

و سوزنو از دستم گرفت. من هم لبخندی زدم و روی صندلی نشستم.

- فردا بیا این آمپول آخری رو هم برات بزنم. از این به بعد هم هر وقت خواستی کون بدی، بیا اینجا خودم آمادت کنم.

تو چشام داشت نگاه میکرد وقتی که این حرفا رو میزد. کیرم باز شروع کرده بود به بلند شدن، قیافه م تو اون لحظه خیلی مضحک بود. سرمو انداختم پایین و زیر لب و به آرامی گفتم :

- چشم

- ویزیت امروزتم شد ده هزار تومن. داری الان؟

دست کرد توی جیبم، فقط شش هزار تومن همرام بود، اومده بودم فقط آمپول بزنم و برم، فکر نمیکردم بیشتر از این احتیاج داشته باشم.

- اشکالی نداره، فردا که اومدی واسه آمپول، بیار با خودت....

یه جوری گفت که انگار مطمئن بود فردا یا هروقت دیگری هم که بگه حتما میام... و مگه غیر از این بود؟!
یه کاغذ از رو میزش برداشت و به طرفم دراز کرد، با یه خودکار.

- تا یادم نرفته، شماره موبایلتو با مشخصات دقیقت اینجا بنویس، آدرس خونه فراموش نشه، اگه درس هم میخونی بنویس کجا و چه رشته ای، همه ش رو هم درست بنویس لطفا!

و این جمله آخریو با تأکید خاصی گفت. میدونستم که ممکنه بعدا، شاید خیلی زود از کاری که کردم پشیمون بشم، اما تو اون لحظه تنها چیزی که بهش فکر میکردم اطاعت از خانم کریمی بود. وقتی داشتم آدرس خونه و رشته و دانشگاهمو می نوشتم دوباره تو دلم آشوبی شده بود و آلتم داشت باز دراز میشد. اشتباه بود، میدونستم، نباید این کارو میکردم، ولی نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم، دستام داشتن میلرزیدن، خودکارو خوب نمیتونستم تو دستام بگیرم، خیلی بد خط شده بود. ولی همه رو درست نوشته بودم، اسم و فامیلمو که از قبل داشت، از تو دفترچه م، جز اونها، شماره موبایل، آدرس خونه، شماره تلفن خونه، رشته تحصیلی، دانشگاهی که توش درس میخوندم و آدرس ایمیلمو هم نوشتم. کاغذو که بهش دادم یه نگاهی بهش انداخت و با لیخند نگاهی بهم کرد و زیر لب گفت:

- خوبه!

و کاغذو تا کرد و گذاشت تو کیفش. مشخص بود که این اطلاعاتو برای پرونده پزشکیم نمیخواد....
ازش تشکر کردم و به سمت در رفتم که از مطب خارج بشم. وقتی داشتم میرفتم بیرون از ساختمون، گوشیو از جیبم در آوردم و زنگشو فعال کردم، همین طور که داشتم قدم میزدم سمت خونه، به تمام این دو سه روزی فکرمیکردم که شاید مسیر زندگیمو کاملاتغییر بده، هنوز هم هیجان زده بودم. عرق روی تنم نشسته بود. تلفنم زنگ خورد، شماره رو نمیشناختم، ممکن بود سعید باشه، دیگه نمیدونستم باید چی جوابشو بدم. تو اون لحظه خیلی آمادگیشو نداشتم که باهاش صحبت کنم، نمی دونستم جواب بدم یا نه. ترسیدم ممکنه با جواب ندادن همه پلها ی رابطه رو خراب کنم، باید باهاش حرف میزدم، نمیتونستم یه دفعه بزنم زیر همه چیز. خودمم هنوز درست نمیدونستم با اتفاقاتی که برام افتاده بود هنوز میخوام باهاش باشم یا نه.... ته دلم میخواستم. گوشیو برداشتم، آروم گفتم:

- الو؟

- ......

- بفرمایید، الو؟!

- سلام، خواستم بگم دفترچه تو یادت رفت ببری، فردا که واسه آمپول میای بهت میدم ببریش، راستی، امروز هم خوش بگذره!

خندید.....
میدونستم که اینا همه ش بهانه بوده که مطمئن بشه شمارمو درست بهش دادم.... ازش تشکر کردم و گوشی رو قطع کردم. دلم نمی خواست برم خونه، راهمو کج کردم و به سمت پارکی که همون نزدیکی ها بود رفتم. میخواستم یک کم بشینم و فکر کنم. به خیلی چیزا... به خودم، به سعید و قرارهایی که باهاش گذاشته بودم و حالا دیگه مطمئن نبودم باز هم میخوام ادامه ش بدم یا نه.... به خانم کریمی و اطلاعاتی که بهش داده بودم و حالا تو رابطه با اون خیلی بیشتر از رابطه با سعید پیش رفته بودم.... و به رکسانا... اون از هیچ چیز خبر نداشت و انقدر هم بهم اعتماد داشت که حتی اگه همه این چیزا رو میفهمید هم نمیتونست باورشون کنه... به اون بیشتر از بقیه تو اون لحظه احتیاج داشتم، نگران بودم، میترسیدم و همیشه تو این لحظات احساس میکردم اونه که میتونه تکیه گاهم باشه، دلم میخواست باهاش تماس بگیرم، اما ازش خجالت میکشیدم، احساس گناه میکردم... بارها شده بود که به خودم قول داده بودم از همه این کارا به خاطر اون دست بکشم، بذارمشون کنار، اما هروقت دوباره یه چیزی می کشوندم به سمتشون... گیج بودم... روی یکی از نیمکتهای پارک نشسته بودم و به همه این چیزا فکر میکردم....
تلفنم دوباره زنگ خورد، شماره شو نگاه کردم، از یه تلفن عمومی بود... میتونست سعید باشه، چی کار باید میکردم؟
ضربان قلبم دوباره بالا رفته بود، خون تو صورتم دویده بود، آلتم باز داشت بلند میشد.... گوشیو برداشتم و آروم و با صدایی لرزان گفتم:

- الو؟!

پایان
8/4/85
Friday, July 07, 2006
داستان از خودم، قسمت هفتم
رفت پشت سرم و دوباره ازم خواست کونمو بدم بالا و پاهامو از هم باز کنم. نمی دونستم میخواد چی کار کنه، ترجیح دادم خودمو بسپارم به دستش، کار دیگری هم ازم بر نمی اومد! سرنگو برد سمت سوراخ کونم و سرشو اروم فشار داد تو، جریان مایعی رو توی کونم احساس کردم. حس میکردم شکمم داره از یه چیز سردی پر میشه، حسش میکردم. تمامشو خالی کرد تو کونم. کم کم ترس برم داشته بود، آلتم به طرز غیر عادی ای بزرگ شده بود، کمتر پیش میومد اینجوری بلند بشه، تجربه جالبی داشت میشد.

- سعی کن تو روده ت نگهش داری، واسه شستشو لازمه، اینجوری دیگه دستکشهامم حروم نمیشن!

داشتم نگاهش میکردم، لبخند معناداری بهم زد. برام سخت بود که بتونم تو شکمم نگهش دارم، دلم میخواست همه شو بریزم بیرون، ولی از طرفی میدونستم که اگه این کارو بکنم همه جا کثیف میشه و خانم کریمی هم دستور داده بود بیرون نریزمش. البته گفته بود سعی کنم، ولی من خودم دوست داشتم فکر کنم بهم دستور داده. میخواستم تمام توانمو جمع کنم و نذارم چیزی بیرون بریزه، ولی..... خدای من، نه....یکی دیگه، میخواست دومی رو هم خالی کنه تو کونم. نگاه پرسش آمیزمو که دید گفت:

- حواست باشه اگه یه قطرشم بریزه رو تخت یا زمین، باید انقدر بلیسیش تا تمیز شه.

بلیسمش! این اولین باری بود که همچین چیزی میگفت، حرفش حس شهوانیمو تقویت کرده بود. اما فکر لیسیدن اون چیزایی که ممکن بود از روده ام بریزه بیرون باعث میشد تمام تلاشمو برای بیرون نریختنش انجام بدم! دومی هم که خالی شد احساس کردم شکمم کمی ورم کرده، سرمایی که تو شکمم بود بهم حس عجیب و دیوونه کننده ای میداد. دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم، دلم میخواست هرچه زودتر خالیش کنم. تمام ماهیچه های کونمو سفت کرده بودم، با التماس نگاهش میکردم که اجازه بده.... ولی اون بی خیال، سومی رو هم پرکرده بود و با لبخند شیطنت آمیزی نگاهم میکرد. اشک داشت از چشمام سرازیر میشد، دلم میخواست التماسش کنم، ولی دیگه هیچ توانی تو بدنم نمونده بود، حتی نمیتونستم حرف بزنم، نفس کشیدن هم برام سخت شده بود. میترسیدم اگه نفس عمیق بکشم، کنترلمو از دست بدم و همه رو بریزم بیرون. نگاه ملتمسانه منو که دبد گفت:

- چیه؟ تازه باید این یکی رو هم تحمل کنی.

حتی نمیتونستم جلوی اشک هایی که داشت از چشام سرازیر میشد و بگیرم، واقعا داشتم اشک میریختم.

- تو رو خدا.....

- تو رو خدا چی؟

- بذارین.... آه.....

- تو رو خدا بذارم چی؟ حرف بزن

- خالیش...... کنم..... آه ه ه ه ه

- باید التماس کنی، التماس کن

دوست داشتم این کارو بکنم، اما واقعا دیگه نمیتونستم حرف بزنم.

- زود باش، التماس کن

- التماس........ آه ه ه ه ه ه ه .... ال.........

نمی تونستم، تمام تمرکزم رو این بود که چیزی نریزه بیرون، اگه یک کلمه دیگه حرف میزدم همه چی میریخت بیرون. خندید، داشت لذت میبرد، از خنده ش معلوم بود، از زاری و ذلتم داشت لذت میبرد. ولی میدونست که بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم. یه تشت آورد و رو تخت گذاشت، کمرمو گرفت و از رو تخت بلندم کرد، به حالت نشسته، جوری که دو تا پام دو طرف تشت قرار گرفته بود. شکمم حسابی باد کرده بود،باورم نمی شد که این منم. دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم، بی اختیار خودمو خالی کردم، مایعی که تو روده م بود با شدت ریخت تو تشت و قطراتی هم ازش به اطراف پخش شد و پاهام و روکش تخت رو هم کمی خیس کرد. احساس دلپیچه داشتم، آلتم به دراز ترین حدی که تا حالا دیده بودم رسیده بود. از اینکه میدیدم خانم کریمی جلوم ایستاده و داره نگاهم میکنه و من با پایین تنه لخت جلوش نشستم بدجوری خجالت زده ام میکرد. چیزی نگفت، فقط بعد از اینکه تمام مایعاتی که تو روده م بود رو ریختم تو تشت، اونو برداشت و برد از اتاق بیرون. یه تشت، پر از آب کثیف. باز هم به پشت تو همون حالتی که قبلا بودم دراز کشیدم. فقط فرقش این بود که دیگه مجبور نبودم کونمو بدم بالا و پاهامو از هم باز کنم. داشتم از حال میرفتم، یک کمی هم درد داشتم. جند دقیقه ای گذاشت به همون حال گمونم و بعدش با صدایی آروم گفت:

- هروقت تونستی بلند شو لباساتو بپوش بیا بیرون من تو اتاق انتظارم
Tuesday, July 04, 2006
داستان از خودم، قسمت ششم
از اتاق رفت بیرون. من چه ام شده بود؟ داشتم چیکار میکردم؟ چرا بلند نمیشدم برم؟ چرا... دیگه از خودم قدرت تصمیم گیری و عکس العمل هم نداشتم، فقط یادم اومد که ممکنه رکسانا یا سعید تو این فاصله که اونجام بهم زنگ بزنن. گوشیو از جیبم در آوردم و زنگشو خفه کردم و گذاشتم تو جیبم. برگشت، دستکش نازک و سفیدرنگی دستش کرده بود، و جیزایی همراهش بود که درست نمی دونستم چی هستند. نمیدونستم چی تو کلشه. دستاشو برد سمت کمر شلوارم، آروم تو گوشم گفت:

- شکمتو بده بالا

بی اختیار این کارو کردم، شلوارمو کشید پایین تر، شلوار و شورتمو، تا نزدیک زانوهام پایین کشید، مشخص بود که آمپول زدن آخرین کاریه که اون روز روی کونم قرار بود انجام بگیره. دستهای دستکش پوشیدشو روی کونم میکشید و کون نرممو با دستش فشار میداد، احساس خوبی با این کارش بهم دست میداد. دو طرف کونمو گرفت و یک کم از هم باز کرد، انگار میخواست سوراخمو نگاه کنه، هیچ اختیاری از خودم نداشتم، خودمو سپرده بودم دست اون، به روبروم نگاه میکردم و به زحمت جلوی خودمو میگرفتم تا صدای آه و ناله شهوانی از دهنم بیرون نیاد.

- تمیزی دیگه؟!

- بله

اقلا خودم فکر میکردم هستم، صبح حموم رفته بودم و موهای کونم رو هم که فکر میکردم کمی رشد کرده بودن باز زده بودم... منظورشو درست نمی فهمیدم.

- الان معلوم میشه

با انگشت دتبال سوراخ کونم گشت، پداکردنش زیاد سخت نبود، دو تا انگشت شصتشو دو طرفش گذاشت و سوراخو از هم وا کرد، مثل یه بازرس کارکشته داشت همه جاشو وارسی میکرد. من بی اختیار کونمو بالا داده بودم تا راحت تر ببیندش، زیر لب گفت:

- خوبه

و دستاشو از دو طرف سوراخ برداشت. با یکی از دستاش سیلی آرومی که بیشتر به نوازش شبیه بود به یکی از کپل های کونم زد و گفت:

- میتونی یک کم پاهاتو از هم باز کنی و کونتو بدی بالا؟

این که چیزی نبود، تو اون وضعیت هر کار دیگری هم میگفت میکردم. گفتم چشم و کونمو بالا آوردم و پاهامو از هم باز کردم. انگاز از نوازش پوست صاف کونم خوشش اومده بود، داشت روش دست می کشید و یک کمی هم ماساژش میداد. به آلتم نگاه کردم، حالا دیگه راحت میشد دیدش، روکش تخت جاجا شده بود و سرشو گرفته بود، راحت نبودم،دلم میخواست کنارش بزنم، دوست داشتم بمالمش، اما خجالت میکشیدم. متوجه روکش تخت شد، دستشو آروم برد پایین و صافش کرد، اما خیلی مواظب بود که دستش به آلتم نخوره. نا امید شده بودم.. دوباره با انگشتای شصت دو تا دستش سوراخ کونمو باز کرد، بعد یکی از دستاشو برداشت و با انگشتای شصت و اشاره اون یکی دستش، سعی کرد سوراخو باز نگه داره، با اینکه دستکش دستش بود، ناخنهای بلندشو که توی گوشت کونم میرفت حس میکردم. با اون یکی دستش دنبال یه چیزی تو وسایلی میگشت که با خودش آورده بود و روی میز، کنار آمپول گذاشته بود. سرمو برگردونده بودم ببینم میخواد چیکار کنه، دیگه با قضیه کنار اومده بودم، گردنم درد گرفته بود، اما می خواستم همه چیو ببینم...

- نترس، راحت باش، کار خطرناکی باهات نمی خوام بکنم

که یعنی انقدر به گردنت فشار نیار و سرتو راحت بذار رو بالش. کمی گذشت و احساس کردم چیز لزج و خنکی با سوراخ کونم برخورد کرد. حدس زدم باید روغن باشه، داشت رو سوراخ کونمو میمالید و آروم آروم نوک انگشت وسطیشو فرو میکرد تو سوراخ کونم. با اون یکی دستش همچنان دو طرف سوراخو نگه داشته بود..

- خوشت میاد؟

حرف نمیتونستم بزنم، آهی کشیدم که نشون دهنده اوج لذتم بود، نشون دهنده اینکه چقدر در اون لحظات احساس خوشبختی میکردم. زد زیر خنده، بلندترین و زیبا ترین خنده ای که تو این مدت ازش شنیده بودم. انگشتشو بیشتر فرو کرد، فرو میکرد و عقب و جلو میبرد، عرق کرده بودم، این بار نه از خجالت، از شهوت. سرمو رو بالش گذاشته بودم و گردنمو چرخونده بودم به طرفش و داشتم نگاهش میکردم، با جدیت داشت این کارارو میکرد. یه لحظه باز بهم خیره شد، باز هم چشمم تو جشماش افتاد، نگاهش خیلی نافذ بود، سنگ رو هم خورد میکرد، نه.. من تحمل این نگاهو نداشتم. تو یه لحظه آتش گرفتم، احساس کردم هرچی خون توی بدنم بود دوید تو صورتم، چشم شو از چشمهام بر نمیداشت. انگشتاش توی کونم بود و نگاهش روی صورتم، میدونست که چقدر تحقیرآمیزه، انگار میخواست بیشتر اذیتم کنه.. سرمو انداختم پایین، چیزی باقی نمونده بود در درونم که خورد نشده باشه..

- حالا دارم دوتا انگشتمو میکنم توش، میدونم که دوست داری هر چهارتارو بکنم ...

باز هم خندید

- موهای دور و بر سوراختو چه جوری میزنی؟ ایستاده که نمیتونی جلو آینه بزنی، میتونی؟

آرزو میکردم انقدر منو به حرف نکشه، اصلا صدام در نمیومد، نمیتونستم حرف بزنم. ولی اون انگار اینو میدونست و اینجوری میخواست بیشتر اذیتم کنه. دوتا انگشتشو با شدت و سرعت بیشتری تو سوراخ کونم فشار میداد. به نظر میرسید که خودش هم هیجان زده شده باشه. دیگه داشت کم کم دردم میگرفت

- صداتو نمیشنوم، سوال پرسیدما...

نفسمو تو سینه حبس کردم، صدام به زحمت شنیده میشد:

- یه آینه کوچولو دارم، میذارمش زمین و میشینم بالاش، توش نگاه مکنم و موهاشو میزنم.

خنده ش بیشتر شد، همینطور که شدت خنده ش بالا میرفت، ضربات انگشتش هم محکم تر میشد. حس خوبی بود، درد همراه با لذت.

- حالا دارم سومی رو هم میکنم توش. دوست داری یا نه؟ بگو که دوست داری. بگو، زود باش.

- دوست دارم

- چیو دوست داری؟ بگو

با سه انگشتش تقریبا داشت سوراخ کونمو پاره میکرد.

- دوست دارم انگشتتونو بکنین تو کونم، دوست دارم انگشتم بکنین.

- اه، چدر بد گفتی، انگشتم بکنین چیه؟ من الان دارم چی کار میکنم؟

نمی دونستم چی بگم

- دارم آماده ت میکنم. مگه تو کونی نیستی؟

خیس عرق شدم، چی میگفت؟ چی باید جوابشو میدادم؟ لال شده بودم.

- بگو

سه تا انگشتش حالا دیگه راحت میرفت تو کونم و بیرون میومد. انگشتاشو داشت میچرخوند تو سراخ کونم، انگار عزمشو جزم کده بود یه روزه این سوراخ تنگ رو گشاد گشاد کنه.

- مگه با تو نیستم؟ بگو

- چی بگم؟

- مگه کونی نیستی؟ دوست داری کون بدی؟ دوست داری بکننت؟

اینو با غیض خاصی میگفت. یه حس شهوانی. «ک» بکننت رو مشدد تلفظ میکرد و وقتی حرف میزد انگشتاشو با شدت بیشتری تو کونم میچرخوند و عقب جلو میکرد.

- آره یا نه؟

تقریبا فریاد میزد.

- بله، دوست دارم.

- پس کونی هستی؟

- بله

- بگو، بگو چی هستی؟

- ....

- نمیشنوم

- کونی

- خوبه، بگو چی هستی و الان من دارم باهات چی کار میکنم؟

- من کونی هستم، دوست دارم کون بدم، دوست دارم دیگران منو بکنن. شما دارین منو واسه این کارا آماده میکنین.

- تا حالا به کسی دادی؟

انگشتاشو آورد بیرون و تو سوراخ کونمو که حالا بازتر از قبل شده بود نگاه کرد. دو طرف سوراخمو با دو تا دستش گرفت و تا میتونست کشید، اشکم داشت در میومد.

- چرا حرف نمیزنی؟ گفتم تا حالا به کسی کون دادی؟

- نه

- دروغ که نمیگی؟

- ... نه!

- معلومه، سوراخت خیلی تنگه. خودتو شل کن، کونتم بده بیشتر بالا.

هرکاری که میگفت قبل از اینکه حرفش تموم بشه انجام میدادم. حتی اگه میگفت کف اتاقو براش بلیسم هم بی درنگ براش این کارو میکردم. توی اون لحظات، من هیچ اختیاری ازخودم نداشتم. دوست داشتم دستمو بیارم پایین و کیرمو بمالم، اما میترسیدم، نمیدونستم اگه این کارو بکنم چی کار باهام میکنه. اونم که اصلا با هیچ جایی از بدنم غیر از کونم کاری نداشت. فقط با اون ور میرفت و حالا دیگه هر چهار تا انگشتشو تو سراخ کونم انداخته بود. خودم قبلا یه بار این کارو کرده بودم و میدونستم اگه آروم آروم انجامش بدم زیاد درد نداره. اما اون انگار حرفه ای تر از این حرفا بود، اصلا درد نداشتم. فقط از شدت شهوت ناله میکردم. من ناله میکردم و اون میخندید، البته نه همیشه، کلا تو کارش خیلی جدی بود. چهارتا انگشتشو با هم دیگه نمیتونست زیاد تو سوراخم بکنه، همون سر سوراخو باز کزده بود و انگار سعی میگرد تا جایی که میتونه بیشتر دهنه سوراخمو باز کنه. دلم میخواست اینکارش تا ابد ادامه داشته باشه و هیچوقت متوقف نشه، اما اینجوری نبود، بعد از مدت کوتاهی دست از کار کشید و انگشتاشو از سوراخ کونم آورد بیرون، یه لحظه احساس کردم که توی دلم خالی شده، وقتی میکشید بیرون انگشتاشو احساس راحتی و در عین حال غلغلک خاصی بهم دست میداد! انگشتای دستشو برد سمت دماغش و بو کرد.

- پیففففففففففف... بو کن ببین کونت دستکشمو چقدر کثیف کرده. که گفتی تمیزی، آره؟

دستشو گرفت سمت دماغم اما مواظب بود که با صورتم برخورد نکنه. بعد از دستش درآورد و انداختشون تو سطل آشغال و یه جفت دستکش دیگه برداشت و دستش کرد. این نشون میداد که هنوز باهام کار داره، خوشحال شدم. دیگه اصلا احساس مریضی نمیکردم، هیچ کدوم از اون قرصها و آمپولها حالمو خوب نکرده بودند، این خانم کریمی بود که با کارای امروزش و با دستهای معجزه گرش، حسابی حالمو جا آورده بود. من البته هم چنان میترسیدم، از عاقبت اتفاقاتی که امروز به وقوع پیوسته بود و ممکن بود زندگیمو برای همیشه دستخوش تغییر بکنه. نیم ساعتی بود که داشت با کونم ور میرفت. ولی حالا دیگه دستاش رو کونم نبود، نگاهش کردم، داشت تو وسایلش دنبال چیزی میگشت، بلندش که کرد یه لحظه وحشت تمام وجودمو گرفت. یه سرنگ خیلی بزرگ بود، یا یه چیزی مثل سرنگ. یه محفظه شیشه ای بزرگ داشت که توش آب یا یه مایعی مثل آب بود که از یه ظرف شیشه ای کشید توش. سرش مثل یه نازل بود که مایع تو محفظه احتمالا از اون نازل با فشار متعادلی که الته بستگی به فشار سر سرنگ و دست کسی که فشارش میداد داشت، میریخت بیرون. ترسیده بودم، نمیدونستم میخواست چیکار کنه. زیر چشمی نگاهم کرد، وحشتو که تو نگاهم دید زد زیر خنده و آروم در گوشم گفت:

- نگران نباش، خطرناک نیست، نمیحوام بکشمت، فقط میخوام بیشتر آماده ت کنم.
Monday, July 03, 2006
داستان از خودم، قسمت پنجم
برگشت و نگاه تعجب آمیزی بهم کرد. سرمو پایین انداختم، خجالت میکشیدم تو چشاش نگاه کنم. خیلی زود تعجب نگاهش جاشو به خنده داد.

- یعنی دیروز آمپول نزدی؟ چرا؟! از اونی که جای من اومده بود خجالت میکشیدی؟

اینو با شیطنت خاصی گفت. بدجوری عرق کرده بودم. از خجالت سرمو انداخته بودم پایین و چیزی نمیگفتم.

- حالا که اینطوره جریمه ت اینه که هردوتاشو امروز بزنی

سرخ شده بودم، زبونم بند اومده بود. نمیدونستم چی بگم. زیر لب گفتم چشم. آمپولو ورداشت و شروع به آماده کردنش کردو گفت:

- خوب دیگه، به پشت بخواب، عضلات باسنتو شل کن، شکمتم بده بالا یک کم که شلوارتو بتونم بکشم پایین

این حرفش برق از سرم پروند، دوباره ضربان قلبم رفت بالا.شاید اصلا منظوری نداشت، ولی همه ش دوست داشتم فکر کنم حرفاش با منظوره. هر کاری که گفته بود انجام دادم، شلوارمو این بار حس کردم یک کم بیشتر از همیشه کشید پایین. حالا یه طرف کونم کاملا جلوش لخت بود. پنبه رو که خواست بماله، اول یه دستی به پوست سفید و صاف و شیو شده کونم کشید و بعد پنبه رو مالید. نمیدونستم دیگه این کارشو چی تلقی کنم. مثل روز برام روشن بود که میخواد یه کاری بکنه. آمپولو خیلی سریع زد، این بار به نظرم یک کم درد داشت. سوزنو که کشید بیرون گفت:

- یک کم بمون تا اون یکی رو هم آماده کنم الان بزنم.

میخواستم بگم نه، میخواستم بگم دوست دارم بازم بیام اونجا، آمپول بزنم... اما فکر کردم شاید هیچ وقت دیگه چنین فرصتی پیش نیاد که این همه باهاش تنها باشم. پیش خودم گفتم اگه بیست تا دیگه هم بخوای بزنی میمونم. همون جور به پشت دراز کشیده بودم، جرأت نمیکردم بلند شم. آلتم حسابی دراز شده بود و میترسیدم متوجه بشه، البته اگه تا الان متوجه نشده بود. سرنگو که آماده کرد اومد بالاسرم، شلوارمو گرفت و گفت:

- یک کم شکمتو بده بالا..

نمیدونستم دارم چی کار میکنم، اصال نمی فهمیدم چرا چنین تقاضایی میکنه، فقط هرکاری که میگفت زیر لب چشم میگفتم و انحام میدادم. اون قسمت دیگر شلوار و شرتمو که هنوز بالا بود و طرف دیگر کونمو پوشونده بود هم کشید پایین و گفت:

- چون ممکنه اون طرف درد بگیره این یکی رو این طرف میزنم

شرایطی که توش گیر کرده بودم خیلی جالب بود، به پشت روی تخت دراز کشیده بودم، شلوار و شرتم تقریبا تا زیر رانم پایین کشیده شده بود، کون سفید و شیو کرده ام کاملا معلوم بود و بالا سرم هم یه خانم خوشگل ایستاده بود و تمام این کارهارو اون باهام کرده بود. جرأت نمیکردم سرمو بالا بیارم، زبونم بند اومده بود، اصلا نمی تونستم عکس العملی انجام بدم، من اسیر دست اون بودم، الان میتونست هرکاری دوست داره باهام انجام بده. اما اون داشت کار خودشو میکرد. پنبه آغشته به الکلو مالوند به کونم ، منتظر بودم که سوزن آمپولو هم چند لحظه بعد رو پوستش حس کنم، اما انگار خبری از آمپول نبود.دلم نمیخواست این لحظه ها تموم بشن، یه لحظه سرمو برگردوندم طرفش، آمپول تو یه دستش بود و اون یکی دستش طرف کونم. داشت روش دست میکشید، متوجه شد که دارم نگاهش میکنم، سرشو برگردوند و تو چشام نگاه کرد. نمی تونستم، طاقت نداشتم تو چشاش نگاه کنم، چشمو ازش دزدیدم و به روبروم نگاه کردم، کار دیگری از دستم بر نمیومد.

- تیغ میزنی؟

نمی دونستم چی بگم، جوابی نداشتم که بگم، نفسم در نمیومد.

- بله؟!

- میگم تیغ میزنی؟

و به کونم اشاره کرد. لال شده بودم، چهره و نگاهش بدجوری تو عمق وجودم نفوذ کرده بود، احساس میکردم تو این لحظات فقط دلم میخواد زیر پاهاش باشم. حس عجیبی بود، پوزخندش آزارم نمی داد، حس تحقیر شدن در مقابل چنین خانم زیبایی، اون هم در چنین وضعیتی... احساسی لذت بخش تر از این هم سراغ دارین؟

- چرا فقط کونتو تیغ میزنی؟ سخت نیست؟!

انگار منتظر جواب نبود،پشت سر هم سوال میپرسید... به من و من افتاده بودم.

- چجوری این کارو میکنی؟ تنهایی باید خیلی سخت باشه.

روی «تنهایی» تاکید کرد، به زحمت آب دهنمو قورت دادم، گلوم خشک خشک شده بود. تمام قدرتمو جمع کردم و با صدایی که به زحمت از گلوم در میومد گفتم:

- جلوی آینه وامیستم...

خنده ظریفی کرد.

- همه جاشو میزنی؟ دور سوراخشو هم زدی؟

داشتم آتیش میگرفتم، نمیدونستم چی بگم، یه لحظه نگاهش کردم، دیگه سوزن تو دستش نبود، گذاشته بودش روی میز کنار تخت و با دوتا دستش داشت کونمو میمالید. رفته بودم رو آسمونا که دستاشو از روی کونم برداشت،

- یه لحظه همین جور بمون، الان میام!

***

قسمت بعدی رو فردا میذارم.